*قصۀ باران
مي زند بر شيشه، باران
دوباره مرا مي كشد سوي خيابان، باران
مي شوم حيران، مي روم زير باران
به عشق بارِ ديگر ديدن باران
اما باز هم خبري نيست از باران
دوباره زنده مي شود، خاطرات من و باران
دوباره مي بارم، من هم همراه باران
هر چند مدتهاست
كه ديگر خبري نيست از باران
اما چه كنم
مرحمِ اين دلِ كوير شده از بي آبي
فقط باران است و فقط باران است و فقط باران